جستجو برای:
سبد خرید 0
روایت ۱

وقتی شاد هفت می‌شود

روایت ۱

وقتی شاد هفت می‌شود

-الو، سلام. می‌تونم با کِیت صحبت کنم؟
– سلام، خودم هستم.
– ما پس‌فردا اینجا رو ترک می‌کنیم. کلید آپارتمان رو چطوری تحویلتون بدم؟
–  پس‌فردا یکشنبه‌ست. دفتر آخر هفته‌ها تعطیله. می‌تونی کلید رو بزاری تو پاکت و از روزنه‌ی پستی بندازی داخل دفتر… فقط یادت باشه قبل از ترک خونه، از کنتورِ گاز و برق عکس بگیری و برام ارسال کنی تا آخرین وضعیتِ مصرف انرژیت رو داشته باشم.
– باشه، حتما.
روز شنبه، تقریباً همه‌ی کارهای خانه انجام شده، اسباب و اثاثیه بیرون برده شده و خانه خالی است. همه‌جا را برق انداخته بودم. رو به شاد می‌گویم: «امشب تنها با وسایلی که در این سفر صد روزه همراهمونه، باید سَر کنیم و فردا صبح حرکت کنیم.»
یکشنبه صبح زود بیدار شدیم. باقی‌مانده‌ی وسایل و مواد غذایی را باید بار بزنیم و راه بیفتیم. نان، پنیر، شیر و میوه‌ها را در یخچال کوچک ماشین جا دادم. گالن دوازده لیتری را پر از آب کردم و کنار یخچال، جلوی صندلی شاگرد گذاشتم. ظروف و قابلمه‌ها را هم در کمد مقواییِ دست‌سازم چیدم و روی صندلی شاگرد قرار دادم. روغن، مایع ظرفشویی، اسکاچ و دستکش هم در پنل داخلی درِ ماشین، سمت شاگرد جا دادم. آشپزخانه‌مان دیگر تکمیل شده بود. اما مجبور شدم گاز تک‌شعله، ادویه‌ها، منقل و زغال را جایی کنار بقیه‌ی وسایل، عقب ماشین جا بدهم. چون جلو دیگر جا نبود.
با خودم گفتم: «ایول! مثل اینکه همه‌چیز جاشو پیدا کرد. الان برای ویلچر شاد هم به اندازه‌ی کافی فضا هست. اگر ویلچر عقب ماشین جلوی تخت تاشو قرار بگیره، قفل‌های نگه‌دارنده‌ی ویلچر و کمربند شاد هم راحت بسته میشه.»

 

 

مثل اینکه آماده بودیم برای شروع یک ماجراجویی تازه!
شاد دم در ساختمان ایستاد، من برای آخرین بار به داخل خانه رفتم. همه‌جا را خوب نگاه کردم، عقب‌عقب آمدم، خاطرات قشنگ این خانه را نیز برداشتم و درِ خانه را پشت سرم بستم. تتمه‌ی وسایلی که باید می‌بردیم را مثل همیشه پشت ویلچر شاد گذاشتم. شاد همیشه به شوخی می‌گوید: «تو از من به‌عنوان فرغون استفاده می‌کنی.» من هم با لبخند می‌گویم: «آره دیگه، این‌جوری ویلچرت هم حس مفید بودن می‌کنه.»
شاد آمد روی بالابر عقب و سوار شد. کمربند و قفلی را که انگار ویلچر را به کف ماشین می‌دوزد، بستم. ماشین را روشن کردم، کیلومترشمار ماشین را صفر کردم و راه افتادیم. روز اول سفرِ صد روز دور اروپای ما، در تاریخ سیزدهم می 2025 این‌طور آغاز شد. بعد از سه ماه برنامه‌ریزی و تدارکات،  اولین مسیر، حرکت از شمال به سمت جنوب بود؛ از گلاسگو به لندن.
هیجان یک سفر صد روزه‌ی زمینی با ماشین؛ یک ماجراجویی جدید، دیدن مکان‌های نادیده، شهرهای گوناگون، مردمان و فرهنگ‌های رنگارنگ، مناظر زیبا، چشیدن غذاها، مزه‌ها و بوها، شنیدن زبان‌ها، ناقوس‌ها، سوت‌ها، آژیرهای مختلف… شور و شوق غیرقابل‌وصفی را در درونم ایجاد می‌کرد. هم‌زمان، ترس‌ها، محدودیت‌ها و اضطرابم سعی در مهار این اشتیاق داشت.
از اپلیکیشن Search for Site، که سال پیش اشتراک آن را در سفر NC500 خریده بودم، برای شب، جایی در اطراف منچستر پیدا کردم. جایی سرسبز در کنار یک دریاچه که به انگلیسی به آن می‌گویند Reservoir.
هوا خوب و آفتابی بود اما اتوبان کمی شلوغ بود. چهار ساعت حدود ۲۵۰ مایل، رانندگی کردم تا به محل رسیدیم. مکانی نسبتاً شلوغ بود، چرا که مردم برای تفریح و پیاده‌روی در یک آخر هفته‌ی بهاری مطبوع و آفتابی آمده بودند.

 

 

شاد بلافاصله پیاده شد تا در فضای باز جایی خلوت و مناسب پیدا کند. او روز کاریِ شلوغی پیش رو داشت؛ یک جلسه‌ی مشاوره و سه گروه‌درمانی دوساعته. در هوای آزاد برایش سه‌پایه‌ی موبایل را گذاشتم و مستقر شد. خودم رفتم برای برپا کردن تخت و تبدیل ماشین به محل استراحت و خواب.
برپا کردن تخت کار راحتی نیست؛ جزئیات زیادی دارد و زورِ بازوی خوبی هم می‌خواهد. تختی با اسکلت فلزی که در حالت عادی نیمکتی دونفره است و وقتی باز می‌شود، تختی دونفره به ابعاد ۱۲۰ در ۱۹۰ سانتی‌متر است. اول وسایل روی  تخت تاشو را تخلیه می‌کنم: بقچه‌ای از پتو و متکا و دو جعبه از وسایل آشپزخانه. همه را روی صندلی جلو می‌گذارم. روکش اسفنجی تخت تاشو را تا می‌کنم و روی فرمان می‌اندازم.
تخته‌های چوبی مهم‌ترین بخش تخت‌ هستند که وظیفه‌ی تنظیم ارتفاع تخت با ویلچر شاد را به عهده دارند. از صفر تا صد این تخته‌ها ابتکار و کار دست خودمان است؛ که با ظرافتی خاص با چند تکه الوار، چسب چوب و میخ ساخته بودیم. یک لایه پشم‌شیشه و یک لایه مقوا هم روی آن چسبانده بودیم تا موقع جابجایی دستم زخمی نشود. چهار تخته را که 40 سانت از قدِ خودم کوتاهترند، بلند می‌کنم و یکی‌یکی کنار هم روی لبه‌ی بالابر می‌چینم.
الان دیگر چیزی روی نیمکت فلزی نیست و سبک شده، می‌توانم چارچوب آن را جابه‌جا کنم. روی دو زانو می‌نشینم. میله‌ی فلزی جلوی نیمکت را، با همه‌ی وسایلی که زیرش گذاشته بودم، نیم متر می‌کشم جلو تا فضایی باز شود. بعد کنار آن، دم درِ کشویی ماشین روی پنجه‌ی پا می‌ایستم و سر تخت را باز می‌کنم. با یک پرش برمی‌گردم جلوی تخت و قسمت پایین را باز می‌کنم.
اسکلت فلزی کاملاً باز شده است. وقتِ تنظیم ارتفاع تخت برای ویلچر است. تخته‌های چوبی را با دقت روی اسکلت فلزی می‌چینم تا وزن درست توزیع شود. بعد نوبت اسفنج نازک می‌رسد. دولا می‌شوم و با زانو روی تخت می‌روم و اسفنج را از روی فرمان به سمت خودم و عقب ماشین می‌کشم و روی تخته‌ها پهنش می‌کنم.
نوبت مرحله‌ی آخر است. باید خوشخواب را با یک حرکت سریع از دیواره‌ی ماشین پرتاب کنم روی تخت. خوشخواب با دو کش‌قلاب‌دار به دیواره‌ی ماشین محکم شده‌است. قلاب‌های فلزیِ کش‌ها را آزاد می‌کنم. خوش‌شانس بودم، قلابها انگشتانم را نگرفت. سپس با دو دست سر خوشخواب را می‌گیرم و مثل گونی روی تخت پرتاب می‌کنم. صدای تالاپی می‌دهد و مثل یک سرباز تیرخورده روی اسکلت فلزی پهن می‌شود.
تخت آماده است. نگاهش می‌کنم. برای لحظه‌ای حس خانه می‌گیرم. همین تخت ساده قرار است پناهگاه کوچک ما؛ در طول این سفر طولانی باشد، محلی برای استراحت و سکون.

 

 

همه‌ی این عملیات حدود یک ربع طول می‌کشد و قرار است من 99 شب دیگر این کار را تکرار کنم.
حالا که تخت آماده شد. باید اتاق کار خودم را درست می‌کردم چرا که من هم باید در دو گروه‌درمانی بعدی حاضر می‌شدم. روی صندلی راننده نشستم، تخته‌ای را که خریده بودم به فرمان وصل کردم تا میز کارم باشد. لپ‌تاپ و اینترنت را هم چک کردم. شیشه‌ی ماشین را با آفتاب‌گیرهایی که با پارچه و مقوا ساختم، پوشاندم تا نور را تنظیم کنم. همه چیز مهیا شد و اولین جلسه، در سفر به خوبی برگزار شد. اما چند ساعتی که در آفتاب بودم و همه‌ی درهای ماشین بسته بود، گرمای هوا خیلی اذیتم کرد.
کم‌کم آفتاب غروب کرد و جلسه‌ی آخر هم تمام شد. آماده‌ی استراحت و خواب شدیم.
شاد، پس از شش ساعت کلاس و بیش از ده ساعت نشستن روی ویلچر، حالا باید دراز می‌کشید. روی بالابر رفت و بالا آمد. چون تخت باز بود، طبق طراحی‌های قبلی، شاد باید از همان‌جا، یعنی روی بالابر، خودش را به روی تخت می‌کشید؛ یا به قولی کمی پرتاب می‌کرد. تخت هم‌سطح ویلچر بود؛ پس نگرانی‌ای از فشار روی مچ‌های دستش نبود. اما فاصله‌ای ده‌سانتی بین ویلچر و تخت وجود داشت. اگر شاد با قدرت خودش را پرتاب می‌کرد، این فاصله را رد می‌کرد و مشکلی نبود. یک‌بار هم امتحان کرده بودیم و می‌دانستیم شدنی است.
شاد ویلچر را با دقت به لبه‌ی تخت چسباند و با کمک دستهایش، پاهایش را روی تخت گذاشت، ستون فقراتش را راست کرد، دستهایش را مشت کرد و در دو طرف بدنش مستقر کرد تا با تکیه بر آنها یک پرتاب موفق داشته باشد. یک نفس عمیق کشید و خودش را پرتاب کرد. اما در لحظه‌ی پرتاب، ناگهان ویلچر به عقب لغزید و یک فاصله‌ی سی‌سانتی به عمق شعب ابی‌طالب باز شد.
شاد سقوط کرد و بدنش مانند عدد ۷ بین ویلچر و تخت معلق ماند.
با دیدن این صحنه و صدای ناله‌ی شاد، قلبم در سینه‌ام به شدت کوبید. با عجله به سمتش پریدم و تا جایی که توان داشتم او را بالا کشیدم، روی تخت. چند دقیقه‌ای هر دو تقلا کردیم تا بالاخره موفق شدیم. حالا بدنش کاملا روی تخت بود، اما بی‌جان و بی‌حرکت.
با قرار گرفتن او روی تخت، من هم در گوشه‌ی دیگر تخت وا رفتم. چند ثانیه هر دو بی‌حرکت در سکوت ماندیم، تنها صدای تپش قلب و نفس‌های بریده‌مان شنیده می‌شد. بدنم کرخت بود. ناگهان اشکم سرازیر شد، احساس ناتوانی شدیدی می‌کردم. همه ترس‌ها و اضطراب‌هایی که صبح در من فتیله‌ی اشتیاق را پایین می‌کشید، حالا در سرم غوغا به پا کرده بودند.
به شاد گفتم: «شاد به خدا ما دیوونه‌ایم… کی با این شرایط جسمی این‌طور سفر می‌کنه؟» و بی‌اختیار اشک می‌ریختم.
شاد به آرامی گفت: «می‌خوای سفر رو کنسل کنیم؟ ما که هنوز راهی نرفتیم، می‌تونیم همین‌جا متوقفش کنیم. اتفاقی هم نمیوفته.»
مکثی کردم، گفتم: «شاد، ما امروز این سفر رو شروع نکردیم. ما سه ماهِ پیش شروع کردیم و الان نصف راه رو اومدیم. امروز روزِ یکم نیست؛ روز صد و یکمه.»
چشم‌هایم را بستم و به تردیدها، ترس‌ها و اضطرابم که بالا آمده بود، نگاه کردم. اما همزمان به هیجان و اشتیاقِ کشفِ راه‌های نرفته، مناظر ندیده، طعم‌ها و غذاهای نچشیده و زندگی‌های نکرده در کنار عزیزم فکر کردم. به خودم گفتم: «شاید اینجا همون نقطه‌ی انتخابه: تسلیم شدن در برابر ترس‌ها و تردیدهات یا پرتاب کردن خودت توی دلشون.»
بلند شدم، اشک‌هایم را پاک کردم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «شاد، من تا آخرش هستم.»

 

 

 

این مقالات را هم بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید