سارایوو با طبیعت کوهستانیاش شهر قشنگی است؛ اما اصلاً شهری نیست که برای ویلچر مناسب باشد: خیابانهای پرچالهوچوله و بدون رمپ، پیادهروهای تنگ و باریک و موانع متعدد در مسیر ویلچر. با این حال، تصمیم گرفتیم ماشین را در هتل بگذاریم و با اتوبوس به مرکز شهر برویم. مسیر حدود چهل دقیقه بود و ایستگاه اتوبوس در انتهای یک سربالایی قرار داشت. راهی ایستگاه اتوبوس شدیم.
شاد با ویلچر ده دقیقه سربالایی را در پیادهروهای باریک با آسفالتهای شکسته و پر از شاخه و برگ بالا رفت. گرچه سخت بود، اما ناممکن نبود. در راه بودیم که یک دفعه پیادهرو تمام شد. سرمان را که بالا گرفتیم دیدیم انتهای خیابان یک تونل قرار دارد. مسیری هم برای عبور عابر یا ویلچر نیست. با وجود سرعت بالای ماشینها، عبورمان از کنار خیابان و داخل تونل هم امن نبود. چارهای نبود! مجبور شدیم مسیر رفته را برگردیم، تا با ماشین خودمان به مرکز شهر برویم.
به هتل برگشتیم و با ماشین راهی مرکز شهر سارایوو شدیم. خوشبختانه در سارایوو، برخلاف شهرهای اروپایی بزرگ، هیچ طرح ترافیکی وجود نداشت؛ پس با خیال راحت میتوانستیم با ماشین تردد کنیم. تنها چالش، پیدا کردن جای پارک بود.
بعد از یک ربع رانندگی رسیدیم. برخلاف انتظارم، بعد از چند دقیقه گشت زدن یک جای پارک معلولین پیدا کردیم. پیاده شدیم و به سمت مرکز شهر راه افتادیم. از یک پارک گذشتیم که شطرنجهای بزرگی داشت. صفحهها و مهرههای شطرنج به قدری بزرگ بودند که بازیکنان مهرهها را بلند کرده و جابهجا میکردند. شاد، که عاشق شطرنج است، لحظاتی کنار زمین ایستاد و با دقت بازیها را تماشا کرد.
گفتم: «شاد، میخوای بازی کنی یا مربیگری؟»
گفت: «هیچکدوم. بریم!»
کنار پارکِ شطرنج، کلیسای جامع شهر، زیبا و استوار ایستاده بود. چند لحظهای مشغول تماشای شکوه کلیسا شدیم. کمکم به بخش توریستی و شلوغ نزدیک میشدیم. آسفالت تبدیل به سنگفرش میشد و حرکت ویلچر سختتر. اما شاد همچنان با پررویی به جلو میراند و کل هیکلش روی ویلچر بالا و پایین میپرید. هر بار که شاد روی این سنگفرشها میراند، زانوهایم مورمور میشود؛ انگار بدن من دارد آن فشار را تحمل میکند.
وارد بازار سنتی شهر شدیم. فرهنگ عثمانی داشت کمکم خودش را نشان میداد. قهوهجوشهای مسی، چشمنظرهای ترکی، گلیمهای طرح ترک بازار را پر کرده بود. انگار در یکی از بازارهای سنتی ترکیه قدم میزدی. زنان مسلمان با حجاب کامل، مردها با ریش بلند و تسبیح، و دخترانی با چشمان آبی که جز دو چشم زیبایشان چیزی از بدنشان پیدا نبود.
همهمهی بازار، صدای موسیقی کافهها و رستورانها و خندهی بچهها فضا را پر کرده بود. بوی قهوه در این هیاهو آدم را مست میکرد. از کنار مغازههای کوچک و پُرتراکم در کوچههای منتهی به میدان اصلی شهر گذشتیم. کمی جلوتر مسجد جامع شهر با تک منارهاش پدیدار شد.
چند قدم جلوتر به میدان اصلی رسیدیم. کافهها و رستورانها پر بودند. مردم در گوشه وکنار میدان نشسته بودند. کباب میخوردند، قهوه مینوشیدند، حرف میزدند و میخندیدند. در گوشهای مردی جوان با سازش مشغول نواختن بود. بچهها با کبوترهایی که وسط میدان دانه برمیچیدند، بازی میکردند. اینجا در مرکز شهر سارایوو زندگی موج میزد و روح آدم را تازه میکرد.
بعد از دیدن مرکز شهر، طبق روال همیشگی راهی مراکز دیدنی اطراف شدیم. اولین مقصد موزهی ملی بود که برای تعمیرات تعطیل بود. شاد گفت: «یکی دیگه رو هم چتی پیشنهاد داده، موزهی شهر سارایوو.»
گفتم: «اگه همین نزدیکیه، بریم.»
یک خیابان آن طرفتر، موزه شهر سارایوو بود؛ ساختمانی محقر و طوسیرنگ، با دری باریک و پلهای ۴۰ سانتی که مانع ورود ویلچر بود.
شاد بیرون ایستاد و من وارد شدم. دیوارها سیاه و فضا کمنور بود. پشت میز پذیرش دختر جوانی حدوداً بیستویکی دو ساله نشسته بود. سلام کردم و پرسیدم: «اینجا هیچ ورودیای نداره که ویلچر بتونه بیاد داخل؟»
گفت: «نه»
با کمی مکث گفتم: «اینجا کسی هست کمک کنه ویلچر رو بلند کنیم و بیاریم تو؟»
با نگاهی عاقلاندرسفیه گفت: «نه!» و مشغول کارش شد.
از حالت پاسخگویی و بیتفاوتی دختر خوشم نیامد. بهنظر اصلاً اشتیاقی برای جذب مشتری نداشت. گفتم: «این شهر شماست! هیچ امکاناتی نمیذارید برای اینکه یه خارجی یا توریست بتونه بیشتر با شما آشنا بشه؟» بدون اینکه نگاهم کند، در جواب فقط شانههایش را بالا انداخت.
جواب کوتاه و چهرهی بیتفاوتش عصبانیام میکرد؛ گوشهایم از خشم داغ شده بود. در دلم یک فحش نثارش کردم و بیرون آمدم.
به شاد که از دور و لای در شاهد ماجرا بود گفتم: «دختره هیچ کمکی نکرد.»
شاد گفت: «تو دوست داری برو، من رغبتی برای اومدن ندارم.»
به صورتش نگاه کردم؛ ابروهایش گره خورده بود. میدانستم برخورد دخترک رغبتش را کم کرده بود. گفتم: «من دوست دارم برم، ولی تو هم باید بیای.»
این طرف و آن طرف را نگاه کردم تا از رهگذران کمک بگیرم، اما کسی نبود. چند قدم آنطرفتر، سه کارگر ساختمانیِ تنومند دیدم، که گرد و غبار از سر و رویشان میبارید. به موزه برگشتم و به دخترک گفتم: «بیا به زبون خودتون بگو این چند نفر کمکمون کنند و ویلچر رو بیارن داخل.»
سری تکان داد و گفت: «نمیتونم. اینها آدمهای خوبی نیستند. من باهاشون صحبت نمیکنم.»
یک لحظه چشمهایم از تعجب گرد شد و همان تعجب در یک لحظه تبدیل شد به خشمی فزاینده. در دلم فحش دیگری دادم وگفتم: «یعنی چی آدمهای خوبی نیستند!؟» اما وقت نداشتم درگیر او شوم. ما میخواستیم موزه را ببینیم و رفتار او نباید، مانعمان میشد.
مصممتر شدم که آخرین تلاشم را بکنم. برگشتم به سمت کارگرها، جلو رفتم و با ایما و اشاره کمک خواستم. مدام به شاد و ویلچر اشاره میکردم و جملاتم را به انگلیسی تکرار میکردم. تلاش میکردم منظورم را به هر شکل ممکن برسانم. چند لحظه فقط با تعجب نگاهم کردند. یکیشان کنجکاو شد، چند قدمی جلو آمد و پله و درب موزه را دید. وقتی موضوع را فهمید، به بقیه هم اشاره کرد. هر سه با هم آمدند و با یک حرکت، ویلچر را بلند کردند و داخل موزه گذاشتند.
برگشتم سمت دخترک و نگاهی کوتاه حاکی از غرور و رضایت انداختم؛ از آن نگاههای ریزی که یعنی: «دیدی هیچی نمیتونه جلوی ما رو بگیره، حتی رفتار تو!»
دو بلیط خریدم و وارد موزه شدیم.
پایم را که داخل گذاشتم، تاریکی و دیواری سیاه مقابلم بود. فکر میکردم مثل همیشه قرار است یک موزهی معمولی باشد که کنجکاویام را قلقلک بدهد و بعد با بیحوصلهگی بیرون بیایم.
اما چند قدم جلوتر…
عدد ۱۴۲۵ در تاریکی توی چشمم زد!










