جستجو برای:
سبد خرید 0
قسمت چهارم- بغض فروخورده

بغض فروخورده- روایت 3

قسمت چهارم- بغض فروخورده

بغض فروخورده- روایت 3

وقتی وارد موزه شدم، انتظار زیادی نداشتم. فکر می‌کردم مثل بسیاری از موزه‌ها، روایت‌های تاریخی و اشیای قدیمی به نمایش گذاشته شده باشد. اما همان چند قدم اول کافی بود تا بفهمم این فضا برای نمایش تاریخ ساخته نشده؛ بلکه برای تجسّم رنج برپا شده بود.

روی دیوار عددی نوشته شده بود: ۱۴۲۵ روز.

چهار سال محاصره‌ی نظامی. چهار سال کشتار مردان، زنان و کودکان بی‌دفاع. چهار سال قحطی و گرسنگی. باورم نمی‌شد طولانی‌ترین محاصره‌ی نظامی در تاریخ مدرن اروپا، بین سال‌های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ همین‌جا در سارایوو رخ داده باشد. شهر از تپه‌ها و کوه‌های اطراف محاصره شده بود و تک‌تیراندازها مردم را هنگام عبور از خیابان‌ها هدف قرار می‌دادند. هر روز ده‌ها کشته و زخمی برجای می‌گذاشتند.

اما این اعداد سرد و بی‌جان نبودند؛ با عکس‌ها و روایت‌هایی که از دیوارها آویخته بودند، جان می‌گرفتند و تبدیل می‌شدند به چهره و روح انسان‌هایی که آن روزها را زیسته بودند.

روی دیوارها قصه‌ی همان آدم‌هایی بود که ناگهان از زندگی آرامشان به دل آشوب و جنگ پرتاب شده بودند: کودکانی که گرسنگی، ترس و خستگی نگاهشان را منجمد کرده بود؛ انگار از دلِ کودکی به میانسالی رسیده بودند. زنانی که در زیرزمین زایمان کرده بودند. مردانی که برای نان جان باخته بودند.

گالن‌های آبی که با ریسمان به هم بسته شده بودند، صف‌های طولانی در آن قحطی جنگ را به تصویر می‌کشیدند.

در ویترین‌ها، وسایل شخصی به‌جا مانده از انسان‌هایی بود که شاید دیگر زنده نبودند: عینکی با شیشه‌ی ترک‌خورده، رادیوی قدیمی، عروسکی با موهای ژولیده، کارت‌های بازی، کتاب‌های کودکانه.

چیزی که در این اشیا دردناک بود، قدیمی‌بودنشان نبود؛ این بود که اثر انگشت انسان روی‌شان مانده بود؛ اثری که انگار می‌گفت: «من اینجا بودم. زندگی داشتم. خانه داشتم. رؤیا داشتم. بعد جنگ آمد… و همه‌چیز را بلعید.»

هرچه جلوتر می‌رفتم، فشار عجیبی در قفسه‌ی سینه‌ام جمع می‌شد؛ فشاری سنگین، مثل دستی که از درون، دنده‌ها را به‌هم نزدیک می‌کند. بغض در گلویم تیر می‌کشید. اشک در چشمانم جمع می‌شد، اما نمی‌ریخت؛ انگار در کاسه‌ی چشمم این حجم از رنج جا نمی‌شد.

جمله‌هایی روی دیوار نوشته شده بود—کوتاه، ساده، بی‌هیاهو:  Don’t let them kill us! «اجازه ندید ما رو بکشند!»

اما همین جمله‌ها مثل تیری در قلب بودند: آدم‌هایی که تمام خانواده‌شان را در یک روز از دست داده بودند. کسانی که ماه‌ها در زیرزمین زندگی کرده بودند. کسانی که مجبور بودند در تاریکی و گرسنگی، کودکانشان را آرام کنند. مردمانی که با تمام توان سعی می‌کردند زنده بمانند و خود را نه‌فقط از تیر تک‌تیراندازها، بلکه از گرسنگی و بی‌آبی نجات دهند.

در گوشه‌ای دیگر، کشته‌شدگانی در گوشه‌وکنار خیابان‌ها رها شده بودند؛ مردمی که حتی جرات نزدیک‌شدن برای دفن‌کردنشان را نداشتند، از ترس اینکه هدف بعدی باشند، به تصویر کشیده شده بود.

و همه‌ی این‌ها فقط برگی از تاریخ نبود؛ گواهی روشنِ جنایت انسان علیه انسان بود.

وقتی از آخرین سالن عبور کردم، نفس‌کشیدن برایم سخت شده بود. هیچ اتفاق ظاهری نیفتاده بود؛ هیچ‌کس به من حمله نکرده بود. اما روایت‌ها، تصاویر و اشیا، آرام‌آرام روی تنم نشسته بودند و سنگینی‌شان را حس می‌کردم.

آخرین صحنه، صفحه‌ی تلویزیونی بود که فرار مردم از تیررس اسنایپر‌ها را نشان می‌داد. چند لحظه فقط به آن صفحه خیره ماندم؛ فشار آن همه تصویر و روایت، بالاخره بغض فروخورده‌ام را شکست و اشک‌هایم بی‌صدا، ولی سنگین، جاری شدند.

احساساتم آرام و خزنده بالا آمده بودند، مثل موجی که اول پاها را خیس می‌کند و بعد ناگهان تمام تن را می‌گیرد؛ برخورد ناگهانی با واقعیتِ رنج انسان، گیجی سبکی در سرم انداخته بود.

وقتی از موزه بیرون آمدم و در پشت سرم بسته شد، احساس نکردم از یک «ساختمان» خارج شده‌ام؛ احساس کردم از دلِ یکی از مهلک‌ترین فصل‌های تاریخ بشر عبور کرده‌ام.

همین که در خیابان جلو می‌رفتیم، صدای زندگی—خنده‌ها، قدم‌ها، گفت‌وگوهای پراکنده—آرام‌آرام بلندتر شد. ایستادم و به آدم‌ها نگاه کردم: زوجی که بستنی می‌خوردند، پیرمردی که آرام نشسته بود، زنی که خریدهایش را حمل می‌کرد.

با خودم فکر می‌کردم: شاید این پیرزن آن روزها در زیرزمین پناه گرفته بود… شاید آن پیرمرد زمانی سرباز بوده… شاید آن جوان در همان سال‌های محاصره به دنیا آمده باشد…

برای لحظه‌ای، همه‌ی انسان‌های اطرافم به پرسشی تبدیل شدند: چطور بعد از این‌همه درد و ویرانی، زندگی دوباره جریان پیدا می‌کند؟ چطور انسان می‌تواند باز بخندد، باز دوست بدارد، باز ادامه بدهد؟

حیرت داشتم از اینکه انسان تا کجا می‌تواند پیش برود، خشم از بی‌رحمیِ بی‌نام، و غمِ سنگینِ کسانی که همه‌چیزشان را از دست داده بودند.

اما آن‌چه بیش از همه در وجودم می‌نشست، حسِ پوچی و بی‌معنایی بود؛ پوچیِ پرسشی بی‌پاسخ: رنج برای چیست؟ ظلم تا کِی؟

در همین افکار بودم که ناگهان یادم افتاد این رنج، تنها رنج سارایوو نیست. کمی آن‌سوتر، در همان سال‌ها، فاجعه‌ی سربرِنیتسا رخ داده بود—جایی که بیش از هشت هزار مرد و پسر مسلمان به‌طور سازمان‌یافته قتل‌عام شدند؛ تنها مورد نسل‌کشیِ تأییدشده در اروپا پس از جنگ جهانی دوم.

و همین‌جا بود که ذهنم به زمان حال پرید؛ به این پرسش تلخ:

مگر هنوز نسل‌کشی تمام شده؟

به یاد غزه افتادم—نسل‌کشی‌ای که همین حالا، در برابر چشمانمان رخ می‌دهد.

و درست همان‌جا، رنج مردم کشور خودم به ذهنم هجوم آورد: سال‌هایی که سرکوب، خشونت و اعدام‌ها بر روان ایرانیان زخم‌هایی عمیق گذاشته است؛ زخمی که هنوز تازه است.

من با این دردها زندگی می‌کنم. بیشتر وقت‌ها حرف نمی‌زنم؛ نه به دلیل بی‌تفاوتی، بلکه چون وزن این دردها زبان را بند می‌آورد. گاهی اشک می‌آید، بی‌دعوت؛ تنها راهی که بدن برای بیرون ریختن این رنج نشسته در جان پیدا می‌کند.

الان می‌فهمم رنج انسان چیزی نیست که تمام شده باشد یا فقط مختص یک جغرافیا باشد. رنج انسان ادامه دارد، در ما، میان ما، و شاید توسط ما.

همین دانستن است که درماندگی می‌آورد: فهم رنج، بدون داشتن راهی برای کم‌کردن آن.

در برابر این واقعیت، آدم‌ها راه‌های متفاوتی برای زنده‌ماندن انتخاب می‌کنند: بعضی‌ها فراموش می‌کنند، بعضی‌ها می‌جنگند، و بعضی‌ها فقط نگاه می‌کنند و قلبشان می‌سوزد.

من با خودم فکر می‌کردم: آیا فهمیدن رنج، خود شکلی از مسئولیت است؟ یا فقط زخمی‌ست که باید با آن زندگی کرد؟

نمی‌دانم.

هنوز نمی‌دانم.

اما یک پرسش آرام و سمج در من مانده است—پرسشی که با آن زندگی می‌کنم:

وقتی می‌دانم نمی‌توانم جهان را نجات بدهم، اما نمی‌خواهم به رنج دیگری بی‌تفاوت باشم، چه کار کوچکی از دستم برمی‌آید که حتی ذره‌ای از رنج انسان دیگری را کم کند؟

آه!
انسان دشواریِ وظیفه است.

 

 

این مقالات را هم بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید