جستجو برای:
سبد خرید 0
قسمت اول- باز هوای وطنم

سارایوو _ روایت۳

قسمت اول- باز هوای وطنم

سارایوو _ روایت۳

شنبه ۱۹ ژوئن ۲۰۲۵، ساعت ۸ و نیم صبح، از مرز زمینی گرادیشکای (Border crossing Stara Gradiska) کرواسی وارد بوسنی و هرزگوین شدیم. این تاریخ خیلی خوب یادم مانده؛ اولین مرزی بود که پاسپورت‌هایمان بعد از هفته‌ها مهر خورد و دوباره معنای واقعی «مرز» را لمس کرد. ما رسماً از اتحادیه‌ی اروپا خارج شدیم و وارد کشوری در قلب بالکان شدیم.

ما از شمال وارد بوسنی و هرزگوین شده بودیم و قرار بود از جنوب آن خارج شویم. این کشور، نهمین مقصد ما در سفر صدروزه‌ای بود که از غرب اروپا آغاز کرده و آرام‌آرام به سمت شرق حرکت می‌کردیم. لحظه‌ای که مرز را پشت سر گذاشتیم، تغییر فضا را به‌وضوح حس می‌کردم؛ انگار از دل اروپای مدرن، یک‌دست و منظم، قدم گذاشته بودیم به جایی که استانداردهایش ناگهان فرو می‌ریخت. حس‌وحال جاده و مسیر، بیش از آن‌که در امتداد اروپا باشد، دنیای دیگری را یادآوری می‌کرد؛ جایی که مرز هنوز معنا داشت و ورود، فقط یک عبور ساده نبود.

طبیعت بوسنی زیبا و بکر است. اولین چیزی که به چشم می‌آید، کوه‌های سرسبز، دره‌های عمیق و رودهای خروشان است. کوه‌ها همانند دیوارهای بلند، شهرها را در آغوش گرفته‌اند و رود نِرِتْوْا (Neretva) با رنگ آبی زمردی‌اش از میان صخره‌ها می‌گذرد و جلگه‌های باریکی می‌سازد که زندگی در آنها جریان دارد.

اما پشت این زیبایی‌ها، تاریخ پرتنش بوسنی هم خوابیده است. این کشور جنگ‌های طولانی و خونینی را به خود دیده؛ از فروپاشی عثمانی تا جنگ‌های بالکان، و حتی ترور آرشیدوک فرانتس فردیناند در سارایوو که جرقه‌ی جنگ جهانی اول شد. بعد از مرگ تیتو، رهبر دیکتاتور یوگسلاوی، و فروپاشی این کشور در دهه‌ی ۹۰، درگیری‌های خونین بین صرب‌ها، کروات‌ها و بوسنیایی‌ها شعله‌ور شد؛ جنگی چهار ساله که زخم‌هایش هنوز در حافظه‌ی این منطقه باقی است.

وقتی در دل طبیعت بوسنی رانندگی می‌کردم و این تاریخ پرتنش از ذهنم عبور می‌کرد، حسی عجیب داشتم؛ انگار زیبایی و خشونت همزمان در این سرزمین نفس می‌کشیدند. شاید همین تضاد بود که ما را هل می‌داد به شنیدن قصه‌های این خاک.

چند وقتی بود من و شاد شروع کرده بودیم به گوش دادن پادکست‌های تاریخی کشورهایی که واردشان می‌شدیم. اخبار جنگ‌های معاصر بالکان را من سال‌ها پیش در کودکی از تلویزیون ایران می‌دیدم، اما تقریباً همه از ذهنم رفته بود. پادکست‌ها این تاریخ فراموش‌شده را زنده می‌کردند.

نمی‌دانم شروع این پادکست‌ها به خاطر جنگ ۱۲ روزه‌ی ایران و اسرائیل بود یا نه؛ یک هفته‌ای از حمله‌ی اسرائیل گذشته بود و شاید این هم یک مکانیزم دفاعی بود که به خودمان بگوییم «ما تنها نیستیم.» ملّت‌های زیادی جنگ و ویرانی و سوگ را تجربه کرده‌اند و دوباره از میان خاکستر برخاسته‌اند. تصویر ویرانی‌ها در ذهنم می‌چرخید که نگاهم دوباره افتاد به جاده‌ی پیش رو و طبیعت کوهستانیِ زیبا.

از مرز تا سارایوو، پایتخت بوسنی، ۲۷۰ کیلومتر، حدود چهار ساعت راه بود. جاده‌های باریک و پیچ‌درپیچ کوهستانی، تمرین خوبی برای من بود؛ چون همیشه از رانندگی در چنین مسیرهایی با این ماشین گنده می‌ترسیدم. به‌زودی فهمیدم وضعیت جاده‌های بوسنی با هر جایی که تا آن روز دیده بودیم فرق داشت: خط‌کشی‌های رنگ‌ورورفته، تابلوهای زنگ‌زده، دست‌اندازهای فراوان، عابران سرگردان و ماشین‌هایی که انگار هر لحظه ممکن بود وارد جاده شوند. همه‌ی این‌ها یادآور جاده‌های روستایی ایران بود.

حدود ساعت یازده صبح تصمیم گرفتیم جایی برای صبحانه بایستیم. شاد با مشورت چتی و گوگل‌مپ جایی را پیدا کرده بود. وقتی رسیدیم، دو سه مغازه یک طرف جاده بود و طرف دیگر یک زمین خاکی پر از چاله‌چوله که ماشین‌های کوچک و بزرگ، هر کدام در زاویه‌ای متفاوت، پارک شده بودند. آرام‌آرام کنار گرفتم و وارد خاکی شدم. بعد از رد کردن چند چاله‌ی عمیق، یک جای نسبتاً مسطح پیدا کردم که برای باز شدن بالابرِ ویلچر مناسب بود؛ همان‌جا پارک کردم.

من راضی نبودم؛ همان لحظه‌ی ورود حس کرده بودم این کشور رانندگی راحتی ندارد. گرچه آشنا بود، اما آشناییِ دلنشینی نبود. اما شاد انگار جان گرفته باشد، لبخندی عریض روی صورتش نشسته بود؛ همان لبخندی که مدت‌ها ندیده بودم. انگار پس از ماه‌ها قانون‌مندی، ناگهان برگشته باشد به وطنش: همان‌قدر شلوغ، همان‌قدر بی‌نظم و بی‌قاعده. با دیدن صورت شاد، آهنگ «باز هوای وطنم، وطنم آرزوستِ» شهرام ناظری در ذهنم پلی شد. همین‌طور که کمربند ایمنی‌ و قفل‌های ویلچرش را باز می‌کردم، زیر لب شروع کردم به خواندن… «باز هوای وطنم…»

در ذهنم به کشف کشوری فکر می‌کردم که عطر وطن داشت؛ به تجربه‌هایی که انتظارمان را می‌کشیدند؛ به این‌که چطور ممکن است یک کشور هم غریبه باشد و هم آشنا. حس کنجکاوی آرام‌آرام در وجودم بیدار شد. چشم‌هایم برق زد و لبخندم عریض شد؛ انگار ذهن و بدنم با هیجان شاد همراه شده بودند.

این مقالات را هم بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید