جستجو برای:
سبد خرید 0
روایت ۲

شکوه دلفی: مرکز دنیا

روایت ۲

شکوه دلفی: مرکز دنیا

صبح شنبه، از روستای کوهستانی و زیبای آراخووا (Arachova) در یونان به راه افتادیم. جاده پیچ می‌خورد و ماشین آرام در ‌شیب‌های کوه‌های پارناسوس (Parnassos) می‌لغزید. برخلاف روزهای اول سفر، هنگام رانندگی در جاده‎های کوهستانی و گردنه‌های تند، از آن اضطراب، ترس و تپشِ قلب خبری نبود.

هنوز ده دقیقه‌ای نرفته بودیم که شاد گفت: «همین حوالی باید باشه. دنبال پارکینگ معلولین باش.»

گفتم: «اینجا کجاست؟» گفت: «دلفی» گفتم: «نه! یک خرابه‌ی دیگه!؟ احتمالا هم دسترسی ویلچر نداره؟…..»

جاده خلوت بود و تابلویِ خاصی هم به چشم نمی‌آمد. با بی‌حوصلگیِ تمام، کنار جاده جای پارکی پیدا کردم، ایستادم و از ماشین پیاده شدم. برای رسیدن به سایت دلفی باید چندین پله را بالا می‌رفتم. اطراف را جستجو کردم تا ببینم رمپ یا مسیر مناسب ویلچر هست یا نه، تا شاد را همراه خودم کنم. چیزی ندیدم. آن طرف‌تر باجه‌ای کوچک بود؛ جلو رفتم و برای رمپ پرس و جو کردم. مرد با دست پنجاه متر جلوتر را نشان داد. خوشحال روانه شدم. تابلوی آبیِ ویلچر روی رمپی با شیبِ ملایم نمایان شد. چشمانم برق زد. اما نزدیک که شدم دیدم وسط راه این رمپ طولانی و زیبا ناگهان سه پله به تناوب تعبیه شده، که مانعی برای عبور ویلچر شاد بود! نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم، اصلا یقه چه کسی را بگیرم بابت این فکر بکر و طراحی دقیق!

 

 

هاج‌وواج مانده بودم، که جوانی نزدیک شد و با زبان انگلیسی و نه یونانی گفت: «کمک می‌خوای؟» مشکل را توضیح دادم. لبخند زد و گفت «اون طرف یه رمپ دیگه هست.» به راه افتادیم. رمپی ماشین رو بود که مستقیما به بالا راه داشت اما با میله‌هایی قطور و قفلی بزرگ مسدود شده بود، بطوریکه ویلچر با عرض 70 سانت هم از آن رد نمی‌شد. جوانک با مسئول مربوطه حرف زد و دروازه‌ی رمپِ بزرگ را باز کردند. حالا شاد هم می‌تونست وارد سایت دلفی شود، مانع اول پر! خوشحال و پیروزمندانه برگشتم پیش شاد، ماشین را در محل پارکینگ معلولین پارک کردم و هر دو برای خرید بلیط راهی سایت باستانی دلفی شدیم.  وقتی از زن متصدی پرسیدم سایت برای ویلچر مناسب‌سازی شده یا نه، جواب منفی بود. دمق شدم! شاد نمی‌توانست بیاید، بی‌حوصله‌تر و بی‌انگیزه‌تر شدم. خورشید ظهر تابستان درست بالای سرم بود و گرما رو به اوج. تردید داشتم بروم. شاد گفت: «برو! حیفه تا اینجا اومدی، نری ببینی؟ دلفی (Delphi) تو میراث فرهنگی یونسکو ثبت شده. تازه چتی هم می‌گه ارزش دیدن دارد چون هم مرکز اسطوره‌ای جهان باستانه، هم معبد آپولو و کاهنه‌اش تاریخ رو شکل داده، هم طبیعت و منظره‌اش قشنگه.» گفتم: «باشه. پس می‌رم و زود بر می‌گردم.» به خودم گفتم: «حتما یه چیزی شبیه آکروپولیس آتنه، که نیم ساعته سر و تهش رو می‌تونم هم میارم.»

 

 

کلاه شاد و عینک آفتابیم را برداشتم، کرم ضدآفتاب را به صورت و دستها و بازوهایم با سرعت تمام مالیدم و سرم را بالا گرفتم به کوههایی که محاصره‌ام کرده بودند نگاه انداختم و از پله‌ها بالا رفتم.

قدم در دلفی گذاشتم و دل به داستان این خرابه سپردم….

نخستین ویرانه رومن آگورا (Roman Agora) -میدان سنگی کوچکی از روزگار رومیان- بود. ستون‌های نیمه‌شکسته‌اش مثل نگهبانان خاموش در کناری ایستاده بودند، گویی قرن‌ها در سکوت فقط نظاره‌گر رهگذران‌اند. راه مقدس (The Sacred Way) از همین‌جا در دامنه کوههای پارناسوس شروع می‌شد، سنگ‌فرشی پیچ‌دار که هر گام بر آن، انگار برایم سفری به دل تاریخ و همراهی با زائران این معبد بود. در دو طرف راه مقدس، بقایایی از ستون‌های ویران دیده می‌شدند؛ ستونهایی که زمانی مردمان برای خدایان پیشکش آورده بودند. چند قدم بالاتر، خزانه‌ی آتنی‌ها (The treasury of the Athenians) پدیدار شد؛ بنایی مرمرین که آتنی‌ها پس از پیروزی در نبرد ماراتن در برابر ایرانیان ساختند تا غنایم جنگی را در پناه معبد نگهداری کنند و پیروزی‌شان را در حافظه‌ی دلفی جاودانه کنند. در ادامه‌ی راه، به سنگی مخروطی شکل رسیدم؛ اومفالوس (Omphalos)، ناف جهان. یونانیان باور داشتند این سنگ نقطه اتصال آسمان و زمین است. چند لحظه‌ای توقف کردم و به تماشایش پرداختم. این سنگ مقدس در این دره‌ی رازآلود برایم نمادی از تقلای انسان برای ارتباط با آسمان و امر متعالی بود.

 

 

راه مرا به معبد مقدس آپولو (Apollo) رساند. معبدی باشکوه و خاموش. ستون‌هایش ساده و استوار بودند؛ بی‌تزئین اما پرصلابت. از آن عظمت، تنها شش ستون باقی مانده بود. به ستون‌ها نزدیک شدم. چشمانم را بستم. در ذهنم صدای پیثیا (Pythia)، کاهنه‌ی پیشگو، زنده شد؛ همان که روزگاری در این معبد روی سه‌پایه‌ای می‌نشست. بخار گیاهان مقدس او را به خلسه می‌برد و او آینده‌ی مردمان، سرداران و شاهان را پیشگویی می‌کرد. بالاتر رفتم. آمفی‌تئاتر دلفی درست بالای معبد آپولو بود. ردیف‌های سنگی هلالی‌شکل، چشم‌اندازی زیبا به دره‌ی پوشیده از درختان زیتون داشت. روی سنگی داغ نشستم. چشم‌هایم را بستم. صدای همهمه‌ی مردم، نمایش‌ها و آوازهای باستانی در باد زنده می‌شد و در دل کوه‌ها می‌پیچید. سرانجام، در بلندترین نقطه، به ورزشگاه باستانی رسیدم. طاق ورودی و سکوهای سنگی‌اش هنوز پابرجاست. در ذهنم دوندگان جوان را می‌دیدم که با بدن‌هایی آغشته به روغن زیتون در خط آغاز می‌ایستند، و فریاد جمعیت، آسمان را می‌لرزاند.

حالا در بالاترین نقطه بر فراز دلفی ایستاده بودم و به پایین و مسیری که آمده بودم، نگاه می‌کردم. دیدن این ویرانه مرا به وجد آورده بود و از عظمت و شکوه جایی که مردمانی بدون ابزار، 400 تا 500 سال قبل از میلاد مسیح در دل کوههای افراشته بنا کرده بودند، در شگفت و حیرت بودم.

 

 

گرما تیز و تند می‌تاخت. تشنه و عرق‌ریزان خودم را به شیر آبی رساندم، نوشیدم و جان تازه گرفتم. اما انگار درونم چیزی جابجا شده بود. افسانة زئوس خدای خدایان و تولد دلفی در ذهنم طنین انداز بود: او که به قصد یافتن مرکز دنیا دو عقاب را از دو سوی جهان رها کرده بود و اینجا در دلفی آنها به هم رسیده بودند. به عقیده‌ی یونانیان باستان مرکز دنیا جایی است که پیام آسمان و اراده خدایان آشکار می‌شود. دلفی با معبد آپولو و پیشگویی‌های پیتیا پلی بود میان آسمان و زمین، میان خدا و انسان.

مدام این جمله در خالی جمجمه‌ام می‌چرخید که ما چقدر شبیهیم! ما چقدر شبیهیم! من انسانی در عصر مدرن با انسانی در دوران باستان -با شکاف زمانی بیش از 25 قرن- همچنان با نیازها، ترسها و اضطرابهای مشابهی مواجهیم! او نیاز به امنیت و معنای خود را در دره دلفی جستجو می‌کرد و من نیز در پی یافتن پاسخ به این نیاز در دل روایتهای انسان در دل این ویرانه. این بیت مولانا در سرم می‌چرخد:

هر کجا ویران بود آنجا امید گنج هست

گنج حق را می‌نجویی در دل ویران چرا؟

 

دلفی، مرکز دنیا برایم تجلی‌ایست از پاسخ انسان به عدم قطعیت دنیا و ترس از ناشناخته‌ها.

 

 

به ساعتم نگاه کردم. نزدیک به دو ساعت است که من غرق در این ویرانه‌ام. شگفت‌زده از این تجربه، با سرعت هر چه تمامتر از کوه پایین آمدم.

شاد در کافی شاپ کنار سایت منتظرم بود. پرسید: «چطور بود؟» لبخند زدم و گفتم: «در انتظار دیدن یه خرابه بودم. ولی انگار رفتم و در یه ضیافت با شکوه در دل تاریخ، خودم رو ملاقات کردم.»

قصه‌ی من و دلفی همین‌جا تمام نشد. حدود دو ماه بعد، من دوباره به دیدار دلفی رفتم. اما این بار از راهی میان‌بر و دور از آن گرمای سوزان، در کتاب شجاعت خلاق بودن، نوشته‌ی رولو می -روان‌درمانگرِ اگزیستانسیالیست قرن بیستمی. کتابی سخت‌خوان و با ترجمه‌ای بسیار ثقیل که فرآیند خواندن و فهمیدن را برایم کند کرده بود. اما رولو می در کتابش از دلفی می‌گوید، بخشی که بسیار با آن ارتباط گرفتم، چرا که در سفر صد روزه، دلفی را زیارت کرده بودم. می می‌گوید: «… اما معبد دلفی بویژه با دره‌ای بلند که بین دامنه‌های گسترده از یکسو و آبهای ژرف آبی مایل به سبز خلیج کورنیس کشیده شده، جایی باشکوه است… اینجا مکانی است که در آن فرد بی‌درنگ احساس شگفتی و بهت می‌کند و حسی از عظمت و شکوه به او دست می‌دهد… در اینجا یونانیان در رویارویی با اضطراب خویش یاری می‌شدند… سقراط نیز در همان جا بوده است. آنجا که گفته‌ی «خودت را بشناس» معروف او بر دیوار ورودی سالن پرستشگاه کنده‌کاری شده است. گزاره‌ای که از آنگاه تاکنون ملاک و معیار اصلی روان درمانی بوده است… بدون دلفی، جامعه‌ی یونان باستان به سختی می‌توانست تنش‌هایی را که آن دوران پرآشوب بر خود داشت تاب آورد. احساس خرد کننده‌ی نادانی انسان و ایمنی نداشنتنش،  بیم از رشک و حسادت آسمان و ترس از جو مسموم، بار انباشته شده‌ی اینها بدون اطمینانی که یک چنین مشاور الهی دانای کل می‌توانست بدهد به دوش کشیدنی و قابل تحمل نبود…»

خواندنِ همان چند صفحه، مثل برگشتنم به شیب‌های رازآلود پارناسوس بود: دوباره از کنارِ معبدِ آپولو گذشتم، در آمفی‌تئاتر نشستم و … اما این بار با روایت و نگاه رولو می.

حالا دلفی برای من فقط ویرانه‌ای از سنگ نیست؛ آینه‌ای‌ست که می‌توانی بارها خودت را در آن ببینی _یک بار از نزدیک میان ستون‌های شکسته، و بارِ دیگر در سطرهای یک کتاب یا توی سالن تئاتر یا یک تابلوی نقاشی.

این مقالات را هم بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید