پیاده شدیم و به راه افتادیم. با احتیاط از جادهی باریک رد شدیم. خوشبختانه جایی که شاد برای صبحانه پیدا کرده بود، دو قسمت داشت: ساختمان اصلی با یک پلهی بلند، برای ویلچر کاملاً غیرقابلدسترس بود، اما محوطهی بیرونی مسطح بود و ویلچر بهراحتی واردش میشد. چند میز و صندلی پلاستیکی چیده بودند و سایبانی هم داشت که از آفتاب تیزِ اولِ ظهر نجاتمان میداد. رفتیم و پشتِ یکی از میزها نشستیم.
منویی را که با پلاستیک ضخیم پِرس شده بود، برداشتم. نوشتهها بوسنیایی بود؛ هیچ چیزش را نمیفهمیدم. نگاهی به عکسِ غذاها انداختم و گفتم:
ـ «شاد، اینجا اصلاً شبیه کافیشاپ نیست… انگار صبحانه هم سرو نمیکنه!»
شاد یک خندهی ریزِ شیطنتآمیز کرد و گفت: «میدونستم.»
همانجا فهمیدم آقا هوسِ کباب کرده و ما را آورده رستوران.
گفتم: «عجب… باشه آقای شاد! کلهسحری با ناهار شروع میکنیم.»
کبابهای بوسنیایی که بهشان «جِواپی» (Ćevapi) میگویند، شبیه کوبیدهی خودمان نبود، اما طعمش نزدیک بود؛ لذیذ، چرب، مربعیشکل که با کمی پیاز با نانِ پیتا سرو میشود. شاد نوشابه سفارش داد و من قهوهی ترک. ترکیب قهوه و کباب برای صبحانه عجیب بود… اما جالب. قیمتهای غذا هم نسبت به اروپا یک کاهش ناگهانی داشت.
راهِ طولانیای تا سارایوو داشتیم. دوباره سوار شدیم، پادکست دیگری گذاشتیم و حرکت کردیم.
حدود ساعت چهار عصر بود که سارایوو از پشتِ کوههای سبز نمایان شد. بعد از چند پیچ، دره کامل پیدا بود؛ خانههای آجری با شیروانیهای قرمز روی دامنهها پخش شده بودند. حس میکردم داریم وارد شهری زنده میشویم که مثل نگینی قرمز در سینهی کوه میدرخشد.
وارد شهر شدیم. حالا باید هتلی را که از قبل رزرو کرده بودیم و حمام و دستشوییِ مناسبِ ویلچر داشت، پیدا میکردم. ما در ماشینمان (دلفی) نه حمام داشتیم و نه دستشویی. بنابراین برای حمامگرفتن، هفتهای یک بار باید به کمپسایت یا هتل میرفتیم. در کشورهای اروپای غربی کمپسایتهای مجهز فراوان است، اما در کشورهایی مثل بوسنی و هرزگوین—که عضو اتحادیهی اروپا نیستند—کمپسایتها کمتر و اغلب فاقد امکاناتِ مناسبِ ویلچرند. برای همین، معمولاً مجبور بودیم در این کشورها هتل بگیریم.
اما هرچه میرفتم، خبری از هتل نبود. گوگلمپ هم از کار افتاده بود؛ چون از وقتی از اتحادیهی اروپا خارج شده و وارد بوسنی شده بودیم، اینترنت گوشی هم قطع شده بود و اینترنت نداشتیم.
ماشین را در شیبی در یک محلهی مسکونیِ خلوت نگه داشتم. خسته، مضطرب و کمی درمانده، پیاده شدم و به اینطرف و آنطرف رفتم، اما هیچ نشانهای از هتل نبود.
در همان حوالی یک قنادیِ کوچک و محقر دیدم. وارد شدم. خانم میانسالی با روپوش سفید پشتِ دخل بود؛ لبخندی ملایم روی صورتش داشت. دو سینی شیرینی روی پیشخوان بود و چند مگس دورشان میچرخیدند.
با خودم گفتم: «درسته که زبونشون رو نمیدونی، اما باید ارتباط برقرار کنی… باید کمک بخوای.»
جلو رفتم و گفتم: «هلو، دو یو نو گرند هتل؟» (گرند هتل را میشناسی؟) روی «گرند هتل» تأکید کردم و چند بار تکرار کردم.
زن فقط با تعجب نگاهم میکرد.
با ایما و اشاره به موبایل اشاره کردم و از او خواستم گوگلترنسلیت را باز کند. با هزار زحمت صفحه را باز کرد، اما متوجه شدم کیبورد انگلیسی ندارد.
دوباره با اشاره خواستم هاتاسپات را روشن کند تا خودم مسیر هتل را پیدا کنم، اما بلد نبود. خستگی، کلافگی و سردرگمی مثل موجی در سرم میپیچید. یک صدای آرام در پسزمینه تکرار میکرد: «چقدر درخواست داری! نمیشه… نمیتونی… برگرد…»
یک لحظه ایستادم. انگار وسطِ آن موجهای درهم، صدای شاد توی سرم طنین انداخت: «برای رشد کردن و ساخت شیار ذهنیِ جدید، تمرین لازمه.»
به خودم گفتم: «میدونم درخواستکردن برات سخته! اما نترس، درخواستت رو مطرح کن. تهش چی میخواد بشه؟»
به صورتِ زن قناد نگاهی انداختم که با لبخندِ مهربانی نگاهم میکرد. همان لبخند کوچک، انگار جرقهی جسارتی در من روشن کرد که درخواستِ بعدی را مطرح کنم. با دست اشاره کردم:
ـ «موبایلتو یک دقیقه بده لطفا…»
مکثی کرد… بعد لبخندش پررنگتر شد. گوشیاش را سمت من گرفت.
گوشی را گرفتم؛ مطمئن نبودم بتوانم با آیفون کار کنم—مدتها بود استفاده نکرده بودم—اما بالاخره هاتاسپات را پیدا کردم و روشنش کردم. سریع گوگلمپ را باز کردم و آدرس هتل را وارد کردم.
با شادی و با دو دست، به نشانهی تشکر گفتم: «متشکرم.»
او هم با همان لبخند آرام سر تکان داد؛ لبخندی ساده و انسانی.
همان لبخند، مثل یک زبانِ مشترک، فاصلهی بین ما را پر کرد.
وقتی از مغازه بیرون آمدم، احساس پیروزی و افتخار داشتم؛ اینکه از خجالتم عبور کرده بودم و با «زبانِ بیزبانی» توانسته بودم ارتباط بگیرم، خوشحال و مسرور بودم.
سوار ماشین شدم و با ذوق گفتم: «شاد، اینترنت گرفتم! آدرس هتل رو انداختم رو گوگلمپ.»
شاد خندید و گفت: «آفرین… یواشیواش داره ازت خوشم میاد!»
من هم با خنده گفتم: «عجب! بهنظرت گفتن این حرف کمی دیر نیست؟»
راه افتادیم. همین که سربالایی را پایین رفتیم، هتل ظاهر شد؛ در پایهی کوه، گوشهای دنج و ساکت، تهِ یک خیابان بنبست. یک نفسِ عمیق کشیدم—انگار بالاخره بعد از یک روزِ طولانی به مقصد رسیده بودیم.
پیاده شدیم. ورودی هتل دو رمپ داشت؛ روبهروی یکیشان یک دیوار شیشهای بود. برای اینکه ویلچر روبهرویش قرار بگیرد، باید کمی آن را با دست هل میدادم تا شاد بتواند بالا برود.
مانع بعدی آسانسور بود؛ خیلی کوچکتر از حدِ استاندارد. شاد با چند جلو و عقبکردن، داخل آن جا گرفت، اما در بسته نشد تا اینکه کمی ویلچر را به داخل هل دادم و خودم را هم همراهِ کولهها به کنجِ آسانسور چسباندم. درهای باریک و آسانسورهای کوچک، از چالشهای همیشگیِ سفرهای ما هستند.
اتاق ما طبقهی سوم بود. وارد اتاق شدیم؛ برخلاف ظاهرِ نو و بازسازیشدهی لابی، اتاق قدیمی بود—دیوارهای رنگورورفته، تختهای چوبیِ زواردررفته با ملحفههای کهنه، گوشهای از دیوارِ اتاق هم نم داده و باد کرده بود. اما اتاق بزرگ بود و چهار تخت داشت و البته تنها اتاقی بود که حمام و دستشوییِ مناسبِ ویلچر داشت.
در آن لحظه، همین برای ما «کافی و عالی» بود. بعد از رانندگیِ طولانی برای من و نشستنِ طولانی برای شاد، حالا فقط به یک جای راحت برای استراحت نیاز داشتیم. وقتی کفشهایم را درآوردم و نشستم، زیر لب گفتم:
ـ «آخیش… امروز هم به سلامت رسیدیم.»
آن شب را خوابیدیم و فردا روزی بود که باید سارایوو را کشف میکردیم.








